تبليغاتX
روانشناسی اجتماعی

DON'T GIVE YOUR BAD MOODS TO OTHERS THAT IS LIKE GIVING THEM A WORMY APPLE TO EAT

+ نوشته شده در سی و یکم مرداد 1387ساعت 8:16 PM توسط نگار شیخلی |


روزي از روزها گروهي از قورباغه هاي كوچيك تصميم گرفتند كه با هم مسابقه ي دو بدهند.
هدف مسابقه رسيدن به نوك يك برج خيلي بلند بود.
جمعيت زيادي براي ديدن مسابقه و تشويق قورباغه ها جمع شده بودند....
و مسابقه شروع شد....

راستش, كسي توي جمعيت باور نداشت كه قورباغه هاي به اين كوچيكي بتوانند به نوك برج برسند.
شما مي تونستيد جمله هايي مثل اينها را بشنويد:
"اوه,عجب كار مشكلي!!"
"اونها هيچ وقت به نوك برج نمي رسند."
يا:
"هيچ شانسي براي موفقيتشون نيست.برج خيلي بلند ه!"

قورباغه هاي كوچيك يكي يكي شروع به افتادن كردند...
بجز بعضي كه هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر مي رفتند...
جمعيت هنوز ادامه مي داد,"خيلي مشكله!!!هيچ كس موفق نمي شه!"
و تعداد بيشتري از قورباغه ها خسته مي شدند و از ادامه دادن منصرف ... ولي فقط يكي به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر....
اين يكي نمي خواست منصرف بشه!

بالاخره بقيه از ادامه ي بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه كوچولو كه بعد از تلاش زياد تنها كسي بود كه به نوك رسيد!

بقيه ي قورباغه ها مشتاقانه مي خواستند بدانند او چگونه اين كا ر رو انجام داده؟

اونا ازش پرسيدند كه چطور قدرت رسيدن به نوك برج و موفق شدن رو پيدا كرده؟
و مشخص شد كه... برنده ي مسابقه كر بوده!!!

نتيجه ي اخلا قي اين داستان اينه كه:

هيچ وقت به جملات منفي و مأيوس كننده ي ديگران گوش نديد... چون اونا زيبا ترين رويا ها و آرزوهاي شما رو ازتون مي گيرند--چيز هايي كه از ته دلتون آرزوشون رو داريد!

هيشه به قدرت كلمات فكر كنيد.

چون هر چيزي كه مي خونيد يا مي شنويد روي اعمال شما تأثير ميگذاره پس:
هميشه....
مثبت فكر كنيد!
و بالاتر از اون

كر بشيد هر وقت كسي خواست به شما بگه كه به آرزوهاتون نخواهيد رسيد!
و هيشه باور داشته باشيد:

من همراه خداي خودم همه كار مي تونم بكنم

+ نوشته شده در نوزدهم مرداد 1387ساعت 7:18 PM توسط نگار شیخلی |


چگونه به آرامش گوسفندی برسیم؟

لحظه های ساده زندگی را انتخاب کن.......signal out lefts small pleasures

در هم ریختگی ها را مرتب کن..........clean away clutter

روحت را پرورش بده..........cultivate your soul

به ذهنت آرامش بده........take yourmind off things

عشق بساز........love making

ایمان داشته باش.........have faith

راهت بسوی خوشبختی را لمس کن........feel your way to happiness

ورزش تای چی یاد بگیر..........learn tai chi

به زندگی عاشقانه ات چاشنی بزن..........spice up your love life

فکر باز داشته باش..........be open minded

نفس عمیق بکش.........breathe deeply

و بلاخره :هر چند بار که می توانی این متن را بخوان.

هر وقت که احساس کردی خونت دارد به جوش می آید و تنش ات بالا می رود و دست هایت به شکل مشت در می آیند یادت باشد که دوستت گوسفند پشت سرت است.

اصول ساده منطق او را فراموش نکن و...............سخت نگیر

+ نوشته شده در دهم مرداد 1387ساعت 8:27 PM توسط نگار شیخلی |


You were born to be real, not to be perfect. You are here to be you, not to live someone else's life.

Every day you make some progress and every day you make a few mistakes. Through it all, your wisdom continues to grow and your experience continues to broaden.

Be gentle with yourself. Accept who you are, where you have been, and what you have to work with, for in this moment you can make positive use of it all.

Reach in and touch the purpose that makes you feel most alive. The world around you is filled with places where that purpose can do great things.

It is never too late to offer your unique and genuine gifts to life. Now is the time to do great things, even in the smallest of ways.

Choose to fully and graciously live life as it comes. The richest rewards by far are the ones to which you most sincerely give of yourself.

+ نوشته شده در هشتم مرداد 1387ساعت 8:1 PM توسط نگار شیخلی |


 
 

■ ما مي‌ترسيم
مي‌ترسيم كه شغل خود را از دست بدهيم . مي‌ترسيم كه مال خود را از دست بدهيم. مي‌ترسيم كه عزيزان خود را از دست بدهيم.  مي‌ترسيم كه سلامت خود را از دست بدهيم. مي‌ترسيم كه تصادف كنيم. مي‌ترسيم دير برسيم. مي‌ترسيم كه زود بميريم.
مي‌ترسيم كه هر لحظه در خيابان به هر علتي دستگير شويم. مي‌ترسيم كه هر لحظه ماموران به خانه‌ي ما بريزند. مي‌ترسيم كه در جمع با يكي دعوا كنيم يا وسط دعوايي گير بيفتيم و چاقو و گلوله بخوريم. مي‌ترسيم كه با يا بدون علت ناگهان از ماشيني عده‌اي پياده شوند و ما را به ناكجا ببرند. مي‌ترسيم كه در خيابان ماموران با باتوم‌ به ما حمله‌ور شوند.
جدا از فوبياها يا ترس‌هاي رواني بيمارگونه‌ي شخصي مانند ترس از تاريكي، ارتفاع، آب، آتش، خون، حيوانات و ديگر ترس‌ها، علت‌هاي اجتماعي بسياري نيز دارند. اين جنبه‌هاي اجتماعي در محيط‌ها و جوامع ناامن براي افراد بيشتر مي‌شود و چه بسا حادتر و شديدتر از فوبياهاي شخصي باشد.
بسياري از اينها ترس‌هاي اكتسابي است. يعني مساله‌اي فطري و رواني نيست و با فوبياهاي رواني و فطري هم تفاوت دارد چون مربوط به محيط و جامعه‌ي ماست و نه نهاد و روان ما. ترس‌ها هميشه وجود دارند اما برخي نظير اينها از ناامني جامعه ناشي مي‌شود. «ترس‌هاي جمعي» که درد مشترک همه‌ي ماست.

■ فوبياي خارج از خانه
تقريباً بسياري زنان و دختران ما در محيط خارج از خانه مي‌ترسند و امنيت ندارند و مدام در معرض تهديد و آسيب و استرس هستند. خيابان‌هاي شهرها مملو از عوامل تهديدكننده و ترس‌آفرين است. به ترس از غريبه‌ها، مردان ناشناسي كه متلك مي‌گويند، ترس از سوار شدن تنها به ماشين افراد غريبه يا رفتن به محل‌هاي ناشناس، ترس از خشونت و دعوا و آسيب جسمي و فرهنگ پايين برخي از مردان در برخورد با زنان، ترس از تذكرات پليس‌ها و گشت‌هاي متعدد نيز اضافه شده است.
اين منحصر به زنان نيست و مردان سالم نيز مانند همان زنان سالم به نحوي اين ترس‌ها را دارند اگر چه در بحث آزارهاي اجتماعي با آن يكي نيست اما در هر دو جنس يك ديدگاه مشترك است: بيرون امن نيست.

■ آزادي همان امنيت است
بسياري از آزادي، خوانش و برداشت‌هاي فردي و گوناگون دارند و چهارچوب‌هاي بسياري براي آن در انديشه دارند و شعارهاي رنگارنگي در مورد مفهوم آزادي نيز همه‌ي ما شنيده‌ايم.
به نظر مي‌رسد كه تعريف نزديك به واقعيت و «محلي» آزادي در جامعه‌ي امروز ايران، «احساس امنيت» باشد. ما مي‌ترسيم چون در جوامعي ناامن قرار داريم: ناامني سياسي، ناامني اجتماعي، ناامني شغلي و اقتصادي، ناامني رواني و تمام اينها هر گونه شعار آزادي را نفي مي‌كند و ناقض آن است. در چنين جامعه‌اي واقعاً آزادي جز در شعار سطحي و رقيق چه مفهومي مي‌تواند داشته باشد و كدامين جنبه‌ي عملي آن رعايت مي‌شود؟
مهم‌ترين عامل اين است كه آدم‌ها از دست و زبان يكديگر امنيت ندارند. مردم از دست حكومت‌ها امنيت ندارند، بعد در درجه‌اي پايين‌تر مي‌بينيم كه مردم از دست خودشان نيز امنيت ندارند. يعني فرهنگ انساني «آرامش براي همه» به مفهوم كامل آن وجود ندارد و در نتيجه بسياري از مردم بيشتر مشكلات خود را به حكومت‌ها نيز تعميم مي‌دهند. در محيط‌هاي پر از استرس و فشار اقتصادي نظير شهرهاي بزرگ، مردم گوشت همديگر را مي‌خورند و پوست همديگر را به انحاء مختلف مي‌كنند تا «گذران» زندگي كنند. هر فرد براي ديگري منبع بالقوه‌ي «استفاده» است استفاده مالي و معنوي. و اينجاست كه روابط انساني و همكاري و احساس امنيت در پناه يكديگر به ترس و گمان از يكديگر منجر مي‌شود.

■ ناامني سياسي و شغلي
با تغيير دولت‌ها، قوانين تغيير مي‌كنند. يكباره خادمين ديروز خائن شمرده مي‌شوند و بالعكس. اين امري است كه در ايران هميشه اتفاق مي‌افتد و تاريخچه‌ي زندگي افراد يك منطق و روال عادي و ثابتي ندارد.
نمونه و مصداق بارز آن همين دولت جديد است كه چهره‌ي ايران ظرف يك سال گذشته در مناسبات و عرصه‌هاي سياسي و اجتماعي بسيار دگرگون شده است و قوانين جديدي كه تغيير آن نيز بسيار هزينه‌بر است، جايگزين قوانين قبلي شده است.
برخي مديران دولتي، به اصطلاح عاميانه در دو روزه‌ي سمت‌شان سعي مي‌كنند بيشتر جمع كنند و پشتوانه‌اي مالي و شغلي براي فرداي خود بسازند چون معلوم نيست فردا كه دولت‌ها عوض مي‌شوند آيا شغل و سمتي خواهند داشت يا نه؟ قوانين بر اساس سياست‌هاي روز و بيشتر منافع و ديدگاه‌هاي شخصي و فردي و گروهي به شدت تغيير مي‌كنند و اين واقعيت است، اگر چه مخالفيني هم داشته باشد: ما در ايران «قانون» به مفهوم مطلق و مورد احترام همگان و داراي پايداري نداريم. همه چيز پا در هوا و معلق است. همه چيز نسبي است نه قانوني. همه چيز مي‌تواند به اشاره يا سخن فرد يا افرادي و منافع يا ذائقه و سليقه‌اي فرد يا گروهي تغيير كند و اين بزرگ‌ترين و مهم‌ترين مشكل ايرانيان تا به حال بوده است.
تمام اينها موجب «ترس از آينده» يا ترس از دست دادن شغل مي‌شود كه آدم‌ها را ناگزير به چاپلوسي، تزوير و چشم‌پوشي از حق ديگران مي‌كشاند. ناامني شغلي تقريباً ميان تمام اقشار و اصناف وجود دارد و به مديران منحصر نمي شود. ناامني اقتصادي و ترس از دست دادن سرمايه نيز از مهم‌ترين عوامل ركود و روزمرگي ما ايرانيان در اين بخش است كه اكثر افراد در اين زمينه نقطه مشترك دارند.

■ بيگانه‌هراسي و ميراث ترس
شايد بسياري از ترس‌هاي جمعي ما به دليل اين است كه كه هميشه ملتي در معرض تهاجم بوده‌ايم. شايد آركي‌تايپي يا كهن‌الگوهايي در ذهن همه‌ي ما از حمله‌ي ‌اعراب و مغول و افغان و ترك و تاتار گرفته تا عثماني و پرتغال و روس و انگليس و عراق و آمريکا و ديگر حملات مختلف به ميراث مانده باشد. شايد «بيگانه‌هراسي» شديد بسياري از ما از همين مساله ناشي شود كه پدران  ما در طول ده‌ها قرن گذشته مدام در معرض حمله و هجوم اقوام بيگانه بوده و با تغيير حاكميت‌هاي بيگانه مجبور به تطبيق خود با آنان مي‌شدند. شهرهاي داراي حصار با ديوارها و باروهاي محكم و قايم كردن هر چيز شخصي و باارزش در پس ديوارها و زيرزمين‌ها و تاريخي سراسر جنگ و هجوم چهره‌ي دائماً تدافعي ايرانيان را نشان مي‌دهد.
اگر هم در برهه‌هايي از تاريخ، حمله‌اي در كار نبوده اين سرزمين به جاي صلح و آرامش، شاهد جنگ‌هاي داخلي و اختلافات و انقلاب‌ها و كشمكش‌هاي متعدد بوده است. تمام اينها ما را بيشتر به اين يقين مي‌رساند كه هراس‌هاي كهن‌‌الگويي در اين زمينه در ذهن اغلب ما وجود دارد. ترس‌هاي تاريخي ناشي از حمله‌ها و دسيسه‌ها كه گاه ما را به بيگانه‌ستيزي شديد و بدبيني و ضديت با ديگران وادار مي‌كند.  متاسفانه عامل ناگزير «جغرافيا» به وجود آورنده‌ي چنين تاريخ پر از تنازعي است.

■ امضاي ايراني
امضاي اكثر ما ايرانيان با بسياري نقاط دنيا متفاوت است: هرگز نام خود را نمي‌نويسيم! يك خط كج و معوج دايره‌اي يا بيضي شكل كه مال بسياري به هم شبيه و در يك قالب است. ما به اين خط كج و معوج كه قرار است نشان دهنده هويت ما و به اصطلاح Signature
ما باشد، امضا مي‌گوييم!
شايد «ترس از شناخته شدن» و روحيه‌ي جمعي مخفي‌كاري كه در نهاد ما هست عامل چنين فرهنگي باشد. هر چه هست اين نوع فرهنگ به نظر منطقي و درست نمي‌آيد. امضا يعني نام و نام خانوادگي يك فرد و نشان دهنده‌ي هويت او كه با دستخطش نوشته مي شود و مابقي خطوط كج و معوج به نظر تزئيني و نمادين مي‌آيد.
استفاده‌ي مفرط از اسم مستعار نيز يكي از اين جنبه‌هاي مخفي‌كاري ماست. از يك طرف با همين اسم مستعار كلي شعار سياسي و «آزادي» مي‌دهيم و از طرف ديگر همين استفاده از اسم مستعار به معني اين است كه خود حاضر نيستيم حتي براي شخص خود هزينه‌اي بابت اين شعارها بدهيم! چيزي به اين معنا كه فلاني تو برو جلو لنگش كن نترس من اينجا هستم و در امنيت به سر مي‌برم! تو هزينه بده اما خودم حاضر نيستم اين هزينه را بدهم. يا: من كه بالاي منبر مشغول سخنراني هستم، اين نيستم كه مي‌نمايانم.
ترس از شناخته شدن، ولو فرد عمل خلافي هم مرتكب نشده و حق را بگويد، يكي از ده‌ها ترس جمعي ما ايرانيان است. دليل آن نيز روشن است: استبداد و استبدادزدگي و ترس هزينه دادن. بعضي‌ها در اين مورد حق دارند چون در امنيت نيستند. اما سوال اين است كه تا كي توان حق گفت جز زير لحاف!؟

+ نوشته شده در چهارم مرداد 1387ساعت 10:40 PM توسط نگار شیخلی |